{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Rofile of the wolf...10

(نیمرخ گرگ 1۰)
سردی نمناک و چسبندهٔ کف چوب، یادآور جهنم جدیدش بود.
اینکه با ورودش به هر جا ، حتی خونه خودش ، یه دردسر جدید برایش درست میشد ، حالش را بد کرده بود.
نگاهش در آن تاریکی به مبل لغزید، به همان جایی که آن تودهٔ زخمی و خاکستری باید می‌بود.
اما به جای گرگ، دو جفت چشم انسانی درشت اما در عین حال کشیده، در تاریکی به او خیره شده بود.
چشمانی به رنگ یخ‌های کهنِ قطبی، درخشان و بی‌رحم، دقیقاً مشابه چشمان همان گرگ.
و زیر آن چشم‌ها، پیکری انسانی نشسته بود.
پسری با موهای خاکستریِ ژولیده، هیکلی ستبر و عضلانی که زیر نور کم‌فروغ ماه برجسته می‌نمود. برهنه. تنها پانسمان‌های سفیدی که هایون بسته بود، همچون نشان‌های شوم بر روی سینه و بازویش خودنمایی می‌کرد. یک ملافهٔ کهنه، تنها پوشش شرم‌آلود دور کمرش بود.
ترس، تیز و سرد، مثل مار از ستون فقرات هایون بالا خزید. چشمان طوسی رنگش از شوک گرد شد، هین بلندی کشید و بی‌اختیار قدمی به عقب برداشت.
اما همین که پایش به گلدان سفالی شکسته‌ای برخورد کرد و نزدیک بود که محکم بر روی زمین بیوفته.
در یک چشم‌برهم‌زدن، در کمتر از یک نفس، اتفاق افتاد.
آن موجود با سرعتی غیرانسانی از جا برخاست. دستی بزرگ با رگ‌های برجسته، مانند یک قلاب آهنی دور مچ باریک هایون حلقه زد.
فشار آن سرد و سنگین بود.
هایون جیغی کشید که در گلو شکست و به خفگی تبدیل شد.
پسر او را به سوی خود کشید.
وزنی سنگین، گرم، و مرطوب. هر دو به روی مبل افتادند.
هایون حالا بر روی سینهٔ برهنه و زخمی او گیر کرده بود. صورتش تنها سانتیمتری از آن صورت بیگانه فاصله داشت.
می‌توانست گرمای نفسش را روی پوست خود حس کند، بویی عجیب از خاک، خون و چیزی وحشی.
-هیششش
دست دیگرش محکم روی دهان هایون کوبیده شد. نفس‌هایش، گرم اما گرفته، در گوش هایون پیچید. صدایش خشن و درهم‌شکسته بود، آمیخته با درد و اضطرابی حیوانی.
-گرگا... بیرون...
هایون یخ زد.
تمام وجودش از این تماس اجباری و وحشتناک می‌لرزید، این نزدیکی، این اجبار، این دست روی دهانش. اما در ورای ترس شخصی، هشداری بزرگ‌تر در کمین بود.
از پشت در چوبی کلبه، صدای خش‌خش برگ‌ها و سپس ناله‌ای کم‌ارتفاع و خراشدار به گوش رسید.
صدای چیزی بزرگ که درست آن سوی در، نفس می‌کشید.
مرد دستش را سفت‌تر روی دهان هایون فشار داد.
چشمان یخی اش در تاریکی بر درختی دوخته شده بود، گویی می‌توانست از میان چوب ببیند.
هایون توانست در چهره‌ی او چیزی جز هشدار خالص ببیند؛ خطری واقعی که نفس‌های هر دوشان را در سینه حبس کرده بود.
برای دقایقی که مانند ابدیّت می‌گذشت، همان‌طور در سکوت ماندند، دو غریبه در نزدیکی یکدیگر، تنها با ضربان قلب‌های تندشان که در سکوت مرگبار کلبه طنین می‌انداخت. با هم ارتباط بر قرار میکردند.
تا اینکه سرانجام، صدای قدم‌های سنگین به آرامی دور شد و در جنگل محو گردید.
مرد آهی کشید و فشار دستش از روی دهان هایون کم کرد.
هایون خود را به عقب کشید، این بار مرد مقاومتی نکرد. در سکوت جدیدی که بر فضای کلبه حاکم شده بود، هایون به چشمان مرد خیره شد و تنها توانست یک سوال بر زبان بیاورد:
-تو... تو چی هستی لعنتی؟
پسر به هایون خیره ماند، چشمان یخی اش در تاریکی گویی از درون می‌سوختند.
نفس‌هایش آرام اما عمیق بود.
گویا هر کلمه پیش از بیرون آمدن، مسیری طولانی را در خاطرات فراموش شده‌اش می‌پیمود. نفسش را بیرون داد :
-لوکاس...
(پنج لایک/)
.



#مرگ_بر_اسراییل
#آرمی
#وانشات
#سناریو
#جیمین
#تهیونگ
#نامجون
#جین
#جیهوپ
#یونگی
#جونگ‌کوک
#رمان
دیدگاه ها (۰)

Rofile of the wolf...۱۱

Rofile of the wolf...۹

Rofile of the wolf...۸

دهان‌قورباغه‌ای قهوه‌ای Tawny frogmouth گونه‌ای دهان‌قورباغه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط